خود را کشف کنید
دلیل :چون همه ی انها می خواهند یک نفر پیدا شود و انها را کشف کند ولی کور خوندید مردم دیگر حوصله ی خودشان را هم ندارند.
جک وخنده
يكي بهش ميگه سالمه ؟
غضنفر ميگه سالمه ولي آفتابه نداره
@@@@@@@@@@@@@@@
جناب ایرانسل که اصـرار داری 15 دقیقـه مکالمه کنـم تا 5 دقیقه مکالمـه
رایگان بهـم بدی ، یا دس از سـرم وردار یا واسـم یه مخاطب ِ خـاص جـور کن
:|
@@@@@@@@@@@@@@@
" با كي بودي؟؟ " چيست؟
جمله اي كه براي ترساندن شخص مقابل در دعواها
گفته ميشود كه در نهايت با جمله ي "با هم تو بودم" پاسخ داده ميشود و هيچ
ارزش ديگري ندارد.
@@@@@@@@@@@@@@@@@
مناجات دختر مجرد:
خدایا خوبان را شوهر دادی و بدان را مخاطب خاص :-)
نکند ما به تماشای جهان آمده ایم!!؟؟
@@@@@@@@@@@@@2@2@
می بینه همه مرده ها روی قبرشون نشستن !
ازشون می پرسه:
چی شده؟
میگن:
سؤالات شب اول قبر لو رفته ...
گفتن بیرون بشینید تا دوباره سوال طرح کنیم !!!
پاره آجر
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت ناگهان از بین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد .مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است به طرف پسرك رفت تا او را به سختی تنبیه كند. پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند.پسرك گفت:اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند.هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان كمك خواستم كسی توجه نكرد.برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم.برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم ". مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روی صندلی اش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ....
در زندگی چنان با سرعت حركت نكنیم كه دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبور میشود پاره آجری به سمت ما پرتاب كند.این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه!
بجه ها واقعا بهتون تبریک می گم به خاطر حضور درمسابقات بتن!!!
با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد
ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ
همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد "ولاالضالین" را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی
گفتم ای مایه هر مهر و وفا، رفتم و شد
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین
سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد
لن ترانی نشنیدم ز خداوند چو او
ارنی گفتم و او گفت رثا رفتم و شد
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟
من دلباخته بی چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید
فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون
پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو
تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد
بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید
نه پی گورکن و قاری و غسال روید
اگر ده بسته داشته باشیم که در هر یک از بسته ها 10 گلوله وجود داشته باشد ، و گلوله های تمام بسته ها به غیر از یکی از آنها 10 گرمی باشند ( وزن هر گلوله ) و اون جعبه گلوله هایش هر کدام 9 گرم باشند . چگونه می توان با استفاده از یک ترازو و فقط با یک بار وزن کردن تشخیص بدهیم کدام بسته گلوله های 9 گرمی دارد ؟
قابل ذکر است هیچ کلکی وجود ندارد و یک راه حل علمی و منطقی برای حل وجود دارد . نکته قابل ذکر دیگر این که گلوله ها قابل تشخیص از هم هستند . مثلا فرض کنید که بسته ها شماره گذاری شده اند و روی هر گلوله شماره ی بسته اش حک شده .
خود را رها کنیدو
به اشتباهاتتان بخندید...
احتمالاً وقتی را به خاطر می آورید که میخواستید سخنرانی کنید و
یکدفعه احساس کردید که ذهنتان در وسط سخنرانی خالی شد. حسابی
ترسیده بودید. اما به احتمال خیلی زیاد شنوندگانتان ظرف یکی دو روز
به کلی آن را فراموش کرده اند. همه ما گه گاه خراب می کنیم. اما
خوشبختانه مردم این چیزها را خیلی زود فراموش می کنند....
دلی کـه شکستی را گــچ چاره نـکـرد ...
گِـل گرفتمش...!!!

باید باور کنیم
تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست،
روزهای خستهای
که در خلوت خانه پیر میشوی...
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است.
تازه
تازه پی میبریم
که تنهایی
تلخترین بلای بودن نیست،
چیزهای بدتری هم هست:
دیر آمدن!
دیر آمدن!
سه پیز را پاک نگهدار:جسم ،لباس، خیال!
از سه چیز کاربگیر:عقل، همت، صبر!
از سه چیز خود را نگهدار:افسوس،فریاد، نفرین کردن!
سه چیز را آلوده نکن:قلب، زبان، چشم!

قاصدک،شعر مرا از بر کن،
برو آن گوشه ی باغ،
سمت آن نرگس مست،وبخوان در گوشش و بگو باور کن،
یک نفر یاد تو را لحظه ای از یاد نخواهد برد...
چـه باید کرد ؟
شیخ مے فرماید :
خودت که مےگویے،
سخت مےگذرد،
سخت کــه نمےماند !
پس خـــدا را شکــر،
کــه مےگذرد و نمےماند
چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده
بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و
خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه!
بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.
رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک
تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص
العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه.
رفتم ...چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه
»؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم.
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار
گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو
سر کار ».
رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛
رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم
سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه
کار نخواهد ».
رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند
باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».
رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».
برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم !!!
تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ “تبلـــورت” مهمه
اهل کجا بودنت مهم نیست ،”اهــل و بـجـا” بودنت مهمه
منطقه زندگیت مهم نیست ، “منطــق زنـدگـیت” مهمه
و گذشته ی زندگیت مهم نیست
امــروزت مهمه که چه گــذشتـه ای واسه فــردات میسازی
نمره نمره نمره!!!!!!!
گفتم كه نمره ام ده ، گفتا ز من نیاید
گفتم كه نمره دادن بسیار سهل آید
گفتا ز ما اساتید این كار كمتر آید
گفتم كرم نمایید من را كنید شما شاد
گفتا كه خوش خیالی كی وقت آن بیاید
گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد
گفتا اگر برای آن هم زیادت آید
گفتم خوشا دهی كه دست شما دهد آن
گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آید
گفتم دل رحیمت كی قصد رحم دارد
گفتا نگوی با كس تا وقت آن بر آید
گفتم زمان تحصیل دیدی كه چون سرآید
گفتا خموش جانم ازدست من چه آید
پول
جلو میره و میگه چی شده عزیزم ،
پسر بچه میگه سكه ۲۵ تومانی ام را گم كرده ام.
مرد میگه اینكه گریه نداره بیا این۲۵ تومانی مال تو!
باز هم به گریه كردن ادامه میده ،
مرد میپرسه دیگه چیه ؟
بچه میگه اگه اون سكه را گم نكرده بودم الان ۵۰ تومن پول داشتم .
کدوم لاستیک
خالدارانه بی خیال
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
منبع : http://baghasedak.persianblog.ir
ميلاد کاظميانپور
باز باران، بي ترانه
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه
مي خورد بر مرد تنها
مي چکد بر فرش خانه
باز مي آيد صداي چک چک غم
... باز ماتم من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي دانم، نمي فهمم
کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟!
نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند
که آن کودک که زير ضربه شلاق باران، سخت مي لرزد
کجاي ذلتش زيباست؟!
نمي فهمم... کجاي اشک يک بابا
که سقفي از گل و آهن به زور چکمه باران
به روي همسر و پروانه هاي مرده اش آرام باريده
کجايش بوي عشق و عاشقي دارد؟!!
نمي دانم نمي دانم چرا مردم نمي دانند
که باران، عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست
کجاي مرگ ما زيباست؟!
نمي فهمم ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکي ده ساله بودم
مي دويدم زير باران، از براي نانمادرم افتاد
مادرم در کوچه هاي پست شهر آرام جان مي داد
فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود
نمي دانم
کجاي اين لجن زيباستبشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاريست
براي عاشقان مست و باران من و تو، درد و غم دارد
خدا هم خوب مي داند
که اين عدل زميني، عدل کم دارد
* ساعت 2 بعد از نصف شب :

* ساعت ۳ نصف شب(کل خوابگاه منهای سرپرست ) :

* ساعت 4 صبح :

* وضعیت درس خوندن در خوابگاه :
* اولین روزهای خوابگاه :

* گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز :
* پایان گفت و گو :
* امکانات غذایی در خوابگاه :

* طریقه ظرف شستن در خوابگاه (البته در خوابگاه دخترانه!چون پسرااصلا ازاین سوسول
بازی هاخوششون نمیاد!!!) : ![]()
* اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان (البته این مورد شامل دانشجوهای ما نمیشه) : 
دریا ، تو ندیدی که چه بر ساحل ِ ما رفت
هر چی که به دست آمده از حاصل ِ ما ... رفت
می ترسم از اینکه برم و بی تو بمیرم
پس بیشتر از چند قدم پیش نمی رم
یاد ان روزها

